می گویم : زمستان ! تو خیلی بدبینی . باور کن دیگر کاری از دست تو بر نمی آید . قبول کن دیگر تمام شده ای . باور کن سپیدی تو مال برفهایی است که از آسمان آمده اند و هیچ ربطی به دل سیاه تو ندارد . تو مگر نمی بینی که نسیم ، چگونه به شوخی با شکوفه ها نشسته است ، مگر غنچه ها را نمی بینی که با قلقلک نسیم ، گلخند می زنند؟ تو چه می دانی رنگ سبز چیست . شاید چند تا درخت کاجی که حتی در سرمای سخت تو هم سرپا ایستاده اند بتواند در این مورد کمکت کند .
نه ؟ هنوز باورت نمی شود ؟ ببین ! بیا با هم روراست باشیم . تو سه ماه تمام ، تمام ِ زور خودت را زدی تا ما باور کنیم هستی . بسیار خوب هستی . اما هیچ می دانی که بعدش ، وقتی که تو نیستی ، فصلهای قشنگ دیگری هم هستند ؟ می دانی بعد از رفتن تو بهار می رسد و در آن فصل ، تمام دانه هایی که تو در زیر خاک احتکار کرده ای به شوق دیدن او بالا و بالاتر می آیند ، آفتاب را که می بینند از همه فرمانهای تو سرکشی می کنند و تمام تلاششان را می کنند که به او برسند ؟
ببینم ! نکند تو همه اینها را می دانی و فقط از روی حسادت ، چشمهایت را بر روی بهار می بندی؟ بله ، داشتم می گفتم وقتی که دانه ها به شوق رسیدن به آفتاب بالا می روند ، می بینند این خودشان هستند که سبز شده اند و بهار را آورده اند .
راستی ! تو که به بهار حسودیت می شود چرا هیچ وقت نخواستی مثل او باشی ؟ چرا هیچ وقت به همان سروستانهایی که گفتم حتی در زمان حکومت استبدادی تو سرفراز می ایستند سر نمی زنی ؟ دلم می خواهد به این سؤال من صادقانه جواب بدهی : تو چرا هیچ وقت به بهشت زهرا نمی روی ؟ همانجایی که هزارها بهار سبز در حریری از سپیده استراحت می کنند . تو چرا لاله ها را نمی شناسی ؟ آن همه شقایق ارغوانی رنگی که دور تادور آن حریم مطهر را فرا گرفته اند آیا هیچ تو را به این فکر نمی اندازد که در رفتارت تجدید نظر کنی و کمی مهربانتر باشی ؟
نکند تو اصلاً زیبایی شناسی نمی دانی و خیال می کنی زیبایی همان قیافه لخت و عور درختان بی حجابی است که در قلمرو فرمانرواییت بدون هیچ خجالتی خودشان را سرپا نگه داشته اند ؟ بیا دستت را به من بده تا تو را به جایی ببرم که درختانش حجاب سبز رنگی به سر دارند و نیلوفرها این فرزندان مؤدب خود را چگونه در آغوش می کشند و بالا می روند و به معراج می رسند .
تو فکر می کنی مردمی که چند روز به رفتن تو مانده ، به خانه تکانی می پردازند ، برای چه کسی این کارها را می کنند؟ اگر نمی دانی بگذار من برایت بگویم که اینها این کارها را جز برای استقبال از بهار نمی کنند. و شوق دیدار این میهمان عزیز ، همه آنها را به تلاش و تکاپو می اندازد . اما بگذار این سوء تفاهم را هم برطرف کنم که مردم هیچ دشمنی با تو ندارند و اگر تو هم بخواهی به استقبال بهار بروی ، خیلی راحت می توانی با آنها همگام شوی و این مردم بی کینه هم خیلی راحت می توانند از خطاهای سیاه تو در این چند ماه بگذرند . باور کن شوخی نمی کنم ، می توانی امتحان کنی .
شاید مردم اوایلی که تو آمدی گول لباسهای حریر سپید تو را خوردند و نمی دانستند که چه بلایی برای درختان سبز آنها هستی ولی حالا که دیگر نمی توانی آنها را فریب بدهی ، آنها همه جا توی خیابانها جمع شده اند و به نفع رنگ سبز شعار می دهند . تو فکر می کنی جلوی این همه جمعیت را با آن گارد زغالی و سیاهت می توانی بگیری ؟ اگر این طور خیال می کنی اشتباه می کنی ، تو خیلی که از حکومتت مانده باشد دو سه روز دیگر است و بعد فروردین ماه می رسد و تمام مردم به همراهی طبیعت طی یک رفراندوم به حکومت « جمهوری سبز » رأی خواهند داد و قانون اساسی سرخ خود را به تمام جهان صادر خواهند کرد . و لای هر برگ آن هم ، یک برگ لاله می گذارند . ببین دیگر ورق برگشته است و شب هم حداکثر تا چند روز دیگر می تواند بیشتر از روز باشد ؛ بعد از آن مجبور است به نفع روز کوتاه بیاید و ورقه تساوی را امضا کند . من به تو قول می دهم عزت نفس روزهای آفتابی این اجازه را به شب نخواهد داد و حتماً تا کوتاه کردن دست شب از ساعات روز ، تمام تلاششان را خواهند کرد.
اگر بخواهی می توانم یک چیز دیگر نشانت بدهم تا حسابی حالت گرفته شود . توی خانه ما ، مادر شجاع من گلدانهایی را که از دست گزند تو به اطاق میهمانی برده بود را یکی یکی به ساحت مقدس حیاط می آورد ، آنها را کنار باغچه ردیف می کند ، با قیچی آنها را هرس می کند ، باغبان سبیلوی خانه ما که همان پدرم باشد باغچه را بیل می زند و مادر بذر گلهایی که قرار است تا چند روز دیگر از دامان بهار سبز شوند را می کارد و حیاط ما را گلستان می کند : گل مریم ، لاله عباسی ، رازقی ، نیلوفر ، اطلسی ، حسن یوسف و البته شمعدانی . ناراحت شدی ؟ نه ؟
هی ! زمستان ! کجا می روی ؟ چرا گریه می کنی ؟ بیا ! بهار هیچ دشمنی با تو ندارد ...
نوروز 1370 خورشیدی - تقی دژاکام

پانوشت پایانی : این بهاریه را درست 20 سال پیش ، دو سه روز پس از خواستگاری ! نوشتم که در کیهان 28/12/1369 چاپ شد . احساس کردم شاید خوانش مجدد نوشته ای که برای بهار 20سال پیش نوشته شده برای مقایسه اش هم که باشد بد نباشد . بااین حال می دانم اگر این نوشته امروز چاپ می شد لابد متهم به طرفداری از سبزها می شدم اما جالب است که آنروزها - مثل همیشه تاریخ - سبزها جبهه خوبان و مؤمنان بودند ( قرینه های آن در نوشته زیاد است ) . در ضمن هر کاری کردم خودم را راضی کنم در حد چند کلمه این نوشته 20 سال پیشم را ویرایشی کنم تا دلچسب تر شود ، دلم نیامد . بنابر این ، این روزنوشت عین همان چیزی است که درست در آستانه بهار سال 70 در کیهان درج شد .
پیشاپیش بهار 90 و فرا رسیدن سال جدید را به همه دوستان و مخاطبان آب و آتش شادباش و تبریک می گویم و امیدوارم سال جدید ، سال دیدار بهار آفرینی باشد که چشمان منتظر ما را به راه آمدنش ، بارانی نگاه داشته است . در مواقف و مواقع دعاهایتان ، به یاد من هم باشید ؛ می دانیدکه رسم رفاقت چنین اقتضایی دارد .
این وبلاگ تا پایان تعطیلات نوروزی به روز نمی شود ، به گفته قیصر : « گفتم این عید ، به دیدار خودم هم بروم ...» . خداحافظ و التماس دعا.
1- توی آژانس هستم که هدیه ای را به دوستی عزیز برسانم . راحیل زنگ می زند و در حالی که از خوشحالی نفس نفس می زند می گوید : بابا ! هر جا هستی برگرد بیا خونه . می گم چرا ؟ می گوید : از شرکت سامسونگ زنگ زدند و گفتند : پدرت خونه است ؟ گفتم نه ، گفتند : بگو هر جا هست تا یکی دو ساعت دیگه برگردد خانه ، چون برنده یک جایزه بزرگ شده است که باید به خودش تحویل بدهیم . از راحیل می پرسم : نگفتند جایزه اش چیه ؟ همان طور که خوشحال است ادامه می دهد : چرا ، 5 میلیون تومن پول نقد .
دوستی که برایش هدیه می برم عزیزتر از این است که برگردم . به راحیل می گویم : بگو یا فردا بیایند یا بعدازظهر بیایند کیهان .
نیم ساعت بعد دوباره راحیل زنگ می زند : بابا ! تأکید دارند که حتماً بیایی خونه . ( التماس می کند ) تو رو خدا بیا دیگه ، می ترسم از دستمون بره . می گویم : ناراحت نباش ، اگر برنده شده باشیم بالاخره به دستمون می رسه .
2- بعداز ظهر است که از نگهبانی صدایم می کنند : دخترتان دم در است . وقتی می روم اضطراب شدیدی را در چهره راحیل می بینم . چی شده ؟
- بابا ! من می ترسم . از صبح تا حالا ، از موقعی که اون تلفن زده شده یک پراید سیاه پای پنجره ما ، هی به خونه ما نگاه می کرد . به اون کسی هم که زنگ می زد گفتم با خود پدرم تماس بگیرید ، اما زیر بار نمی رفتند . شماره شون هم یک عددی بود که من نمی تونستم بگیرم ؛ فقط از اونور امکان تماس بود . من هم خیلی ترسیدم . راه افتادم به طرف کیهان . تا سوار تاکسی شهرک شدم پراید راه افتاد دنبالم . سر شهرک ، توی صف خطی های مترو رفتم ، اونها توقف کردند ، سوار که شدم و تاکسی راه افتاد ، اونها هم منو تعقیب کردند . از تاکسی که پیاده شدم و داشتم از پله های مترو پایین می رفتم دیدم اونجا هستند . و می زند زیر گریه .
می خندم . نه برای اینکه گریه راحیل را خنثی کنم ، برای اینکه سه چهار روز پیش خبر ترور فعالان سایبری را توسط شکارچیان سبز دیده بودم که اسم من هم جزو آنها بود . می بینم که ظاهراً خبر خیلی بی ربط و هوا نبوده !
برای راحیل تاکسی دربست می گیرم تا او را به خیابان حجاب محل کار مادرش ببرد و برمی گردم به تحریریه . یعنی اینقدر توی هدف زده ام یا اینها این قدر عقب افتاده هستند ؟
3- امروز که خبر حمله سه موتور سوار به میثم تولایی را خواندم ، به نظرم رسید قصد اینها بیشتر ترساندن است تا ترور کردن . اما راستش از اینکه برای کار من این مقدار قیمت پایین گذاشتند لجم گرفت ؛ یعنی فقط پنج میلیون تومن ؟! دم رفیق شفیقم گرم که قیمت واقعی را او گذاشت : شهادت ...
این روزنوشت پاسخی است به دعوت خودم در معرفی پیشنهادهای فرهنگی برای نوروز امسال . اگر دوستان دیگر هم نظری داشتند در بخش نظرات همین مطلب بیاورند تا دیگران هم استفاده کنند.
سه کتاب خوب :
1- "بینوایان" اثر ویکتور هوگو ، حتماً متن کامل دو جلدی این رمان بی نظیر را بخوانید و ترجیحاً ترجمه مرحوم غلامحسین مستعان را دست بگیرید که پیشتر انتشارات امیرکبیر منتشر کرده بود و فکر می کنم الان ناشران دیگری هم آن را چاپ کرده اند . ویژگی ترجمه مستعان این است که چون خود وی سالهای سال در پاریس زندگی کرده ، تمام کوچه پس کوچه های آن را با ویژگی شهرتش می شناسد و همه آنها را در پانوشتهای رمان آورده است و در حقیقت این ترجمه یک ارزش افزوده ای دارد که در هیچ ترجمه دیگری یافت می نشود . البته ممکن است گاهی این توضیحات زیادی کسل کننده به نظر بیاید که مشکلی نیست ؛ می توانید نخوانیدش و از خود متن لذت ببرید .
در اینجا خوب است یادآور شوم که قدیمی بودن این رمان ، به هیچ وجه از ارزش آن نمی کاهد و از آنجا که نکات انسانی فوق العاده ای در آن هست ، به نظر من هر کس در زندگیش حداقل یک بار باید این شاهکار را بخواند .
در همین باره ، دو نقل قول یکی از آیت الله خامنه ای و دیگری از علامه جعفری نقل می کنم که شاید تا حالا نشنیده باشید:
آیت الله خامنه ای در سال 60 در یکی از حوزه های تشکیلاتی حزب جمهوری اسلامی گفته بودند : اگر پیامبر اکرم مبعوث نشده بودند و اگر قرآن کریم نازل نشده بود ، من پیامبر خودم را «ویکتور هوگو» و کتاب آسمانیم را «بینوایان» بر می گزیدم .
ایشان درباره بینوایان بسیار سخن گفته است که به عنوان نمونه می توانید اینجا را هم ببینید.
علامه محمد تقی جعفری هم درباره این کتاب گفته است : من از رمان بینوایان ویکتور هوگو 250 مورد از آموزه های دینی اسلام را استخراج کردم .ایشان همچنین آرزوی بزرگی کرده بودند و آن اینکه : « آرزوی قلبی ام از زمان طلبگی، نوشتن کتابی درباره ی شخصیت امام حسین"ع" بود. و حاضر بودم تمام زندگی ام را بدهم، تا مردی چون ویکتور هوگو درباره ی امام حسین"ع" مطلب بنویسد ».
2- "امت و امامت" از دکتر علی شریعتی . این متن در مجموعه آثار شماره 26 دکتر با عنوان "علی" آمده است و توصیه می کنم اگر می توانید وقت بگذارید و کل این اثر را بخوانید.
3- "عصر زندگی" از محمد حکیمی . این کتاب درباره ویژگیهای دوران حکومت امام مهدی "عج" است و نشان می دهد فاصله ما و رفتارهای ما با آرمانهای مکتبیمان چقدر است . ناشر این کتاب ، دفتر نشر فرهنگ اسلامی است اما به احتمال قوی این کتاب به همراه دیگر کتابهای برادر بزرگوارش علامه محمد رضا حکیمی، در انتشارات "دلیل ما" ی قم تجدید چاپ شده است .
در کنار اینها توصیه می کنم در این ایام بهاری ، از خواندن غزلیات سعدی بخصوص عاشقانه هایش غافل نشوید . اصلاً عاشقانه های سعدی را باید در همین بهار و نوروز و ... که امسال با ربیع هم همزمان شده است خواند و لذت برد .
سه شنیدنی خوب :
1- مجموعه ( آلبوم ) "مهربانی" از تولیدات مؤسسه فرهنگی هنری دارینوش . این اثر ، مجموعه ای از شعرهای زیبای محمد رضا عبدالملکیان است که زنده یاد خسرو شکیبایی آنها را دکلمه کرده است . فکر می کنم مرکز فروش آن خیابان شریعتی بین دولت و میرداماد باشد .

2- "زن" - مجموعه ای از سخنرانیهای دکتر حسن رحیم پور ازغدی که مؤسسه طرحی برای فردا آنها را منتشر کرده است و بسیار پر نکته و پر مغز است .
3- سمفونی ایثار - اثر مجید انتظامی . این اثر شامل چهار موومان با نامهای فراق ، پرواز ، حیات و ایثار است که مؤسسه فرهنگی شاهد آن را منتشر کرده است .
سه دیدنی خوب :
1- طلا و مس - از همایون اسعدیان .
2- به همین سادگی - از رضا میر کریمی .
3- روسری آبی - از رخشان بنی اعتماد .

فکر می کنم همه اثر بی نظیر " خیلی دور - خیلی نزدیک" ِ میرکریمی را دیده اند که در این فهرست نامی از آن نیاوردم !
***
خوب به سلامتی و میمنت مرحله اول انتخاب چهره سال وبلاگستان هم تمام شد و اسامی ده وبلاگی که رتبه اول را آورده بودند اعلام شد ( اینجا را ببینید ) که اکثر آنها همانهایی بود که من هم پیشنهاد داده بودم. خوشحالم که دوستان و مخاطبان این وبلاگ را قابل دانسته اند و آن را در این ده رتبه اول، بالا آورده اند . قرار است از بین این ده - دوازده وبلاگ ، سه وبلاگ برتر در مرحله دوم انتخاب شود . به همین دلیل ، پیشنهاد من برای این سه وبلاگ علی رغم برخی ضعفها ، به ترتیب الفبا این است :
1- آب و آتش - تقی دژاکام .
2-آهستان - امید حسینی .
3- دانشطلب - مجتبی دانشطلب .
پ .ن : حالا دیگر نوبت شماست که پیشنهادهایتان را بنویسید . بسم الله ؛ منتظریم .
وقتی شهر را ترک می کنی می بینی در این پنجشنبه ها و جمعه های اسفند ماه ، همه مردم مشغول خانه تکانی هستند ؛ یک نفر دستمال دست گرفته است و شیشه های پنجره اطاقها را جلا می دهد ، آن یکی سیاهیهای کبره بسته لای جرز پنجره ها را می گیرد ، آن یکی فرشها را توی حیاط انداخته و با آب و صابون و فرچه شست و شویشان می دهد ، پدر چهارپایه ای گذاشته و غبار روی لامپها را پاک می کند ، مادر وسایل اضافه و به درد نخور خانه را جلوی در می گذارد تا اکبر آقای رفتگر آنها را به سطل آشغال سر کوچه بیندازد ، برادرم روزنامه های باطله را که کنار اطاق تل انبار شده است دسته دسته بر می دارد و به سطل مخصوصی که شهرداری در مجتمع گذاشته است می برد تا بازیافت شود ، خواهرم پارچه های سفید گلداری که تازه خریده است روی لحافها و تشکها و پتوهای خانه اش می دوزد ، زهرا عروسکها واسباب بازیهای شکسته بسته اش را - با کمی دلخوری - حذف می کند و من ...
%20copy.jpg)
من ، آقای مهربانم - اگر اجازه بدهی - فردا در کنار دری که ما را به یاد فرزند بزرگوارت می اندازد ، خواهم ایستاد ، سرم را جلوی خورشید بارگاهت پایین می اندازم ، اشکهایم را پاک می کنم و از تو می خواهم این بار تو بیایی و خانه تکانی دل مرا به عهده بگیری . آقای رئوف ! باور کن جای دوری نمی رود اگر با دستمال تمیزی که داری گرد و غبار از دلم برگیری ، شیشه های زنگار گرفتۀ کبره بستۀ قلبم را جلا دهی ، بگویی زباله ها و آشغالهای وجودم را حذف کنند ، هر چه که فکر می کنی زائد و به درد نخور است از خانه وجودم بیرون ببری ، خواندنیها و شنیدنیهای باطله را خودت برای بازیافت بگذاری ، لباسهای چرک و سیاه دلم را دستور بدهی بشویند و نونوار کنند ، عطر خوش نرگسها و گلهای محمدی به آن بزنی ، لباس سفیدی پر از گل، به تنم بپوشانی و قبل از آن لباس کهنه رنگ و رو رفته پاره پاره را دور بیندازی و ... خلاصه آقای مهربان و رئوف ! فردا که میهمانت می شوم ، خانه تکانی کامل قبل از عیدم با تو ، من چیز دیگری سرم نمی شود .
حتی ببخشید آقا ، من پیش پیش عیدی خودم را هم از شما می خواهم .به من چه که ده روز دیگر به آغاز سال نو باقی مانده است ، سال نوی من و عید من از همین فردا که در کنار شمایم شروع می شود . من از شما ثروتهای همیشگی تکثیر شونده ای می خواهم که به دوستان خودتان می دهید و آنها را یک عمر - یک عمر ؟ عمرها! - بیمه می کنید و خیالشان را تخت . من سرمایه هایم را از دست داده ام ، دیگر چیزی ندارم که با آنها تجارت و حتی کاسبی کنم . شما که از خاندان کریمان هستید هیچ گاه دست رد به هیچ نیازمندی نزده اید چه رسد به اینکه این نیازمند ، «میهمان» شما هم باشد که اکرام میهمان از تأکیدات خود شماست .
من با این همه امید به پابوس شما خواهم آمد و می دانم که عید فردا ، شما مرا با انبانی نه از مُهر که از مِهر و بسته هایی از سوغاتی های رنگارنگ و متنوع برای خود و دوستانم روانه خواهید کرد . می دانی آقا ؟ من از همین الان ، وقتی یادم می آید که فردا شب آن هنگام که می خواهم از شما خداحافظی کنم و از خانه تان خارج شوم ، چگونه دل کندن از شما را بیتاب خواهم شد و چگونه هی بر می گردم و شما را نگاه می کنم، دلم تنگ می شود ، نیامده دلم تنگ می شود !
راستش را بگویم آقا ؟ از همین حالا درست همان موقع که دارم از شما خداحافظی می کنم را می بینم که دست مهربانتان را بر سرم می کشید و می بینم که توراهی مرا - همان که فردا برای اولین بار در زندگیم از شما خواهم خواست - در کیسه ای هوس انگیز زیر بغلم گذاشته ای ، پشت سرم - به شیوه همه ایرانی ها - آب پاشیده ای و سلام خیس مرا پاسخ داده ای ، آن هنگام که برای آخرین بار گفته ام :
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا المرتضی الامام التقی النقی و رحمت الله و برکاته ...
همچنان اعتراف می کنم بازیهای وبلاگی را دوست دارم . راستش از وقتی که بیست سی سال پیش فیلم « دونده » امیر نادری را دیدم ، حسی در من به وجود آمده که دوست دارم در هر بازی و در هر مسابقه ای شرکت کنم و تمام تلاش خودم را هم برای برنده شدن بروز دهم .

چند هفته ای است که به دعوت اینجا ، تلاشی برای شناخته شدن چهره وبلاگ نویس سال 1389 صورت می گیرد و به همین بهانه ، دوستان هر کدام چند وبلاگ مورد علاقه شان را پیشنهاد می دهند تا مخاطبان با دادن آرای خود ، در نتیجه تأثیرگذار باشند . خب ، من هم به سهم خودم با شرکت در این بازی وبلاگی و با احترام به همه وبلاگهایی که از سوی دوستان نامزد بهترین شده اند ، چند وبلاگ زیر را پیشنهاد می کنم و از دوستان می خواهم که حتماً در مسابقه شرکت کنند . توضیح ضروری : اسامی وبلاگها را بر اساس حروف الفبا آورده ام .
1- آهستان : امید حسینی نویسنده و مدیر این وبلاگ ، ساکن شهر قم که کار و کاسبی اش هم مثل عکسش در پرده ابهام قرار دارد ، یکی از پرکارترین های محیط وبلاگستان است و از ویژگیهای نوشته های او استنادات متعدد و پیوندهایی است که مطالب او را خواندنی و قابل اعتماد می کند . امید در هر دو انتخابات به دکتر احمدی نژاد رأی داده است اما ظاهراً این روزها خیلی از برخی موضعگیریهای او یا برخی اطرافیانش بخصوص آقای مسئله فرعی ! دل خوشی ندارد . امید حسینی درباره هر موضوعی بخوبی وارد میدان می شود و موضع می گیرد بجز درباره پنج تن خاص که سکوت را بر موضع منفی گرفتن ترجیح می دهد ، با این حال امید ، یک بار به خاطر فیلتر شدن ورد پرس و یک بار هم به دلیل انتقاد از آقای خاص ، طعم شیرین « پالوده » ! را چشیده است .
2- خاطرات جبهه : حمید رضا داوود آبادی نویسنده این وبلاگ ، ظاهراً نباید برای کسانی که دستی به فرهنگ و ادبیات دفاع مقدس دارند ناشناخته باشد . مردی آرام و ساکت و مهربان که کافی است فقط ده دقیقه کنارش بنشینی تا یک خاطره دست اول از جنگ و بچه های بسیجی برایت رو کند . داوود آبادی با اینکه رفیق فابریک مسعود دهنمکی است ، آدم شلوغی نیست و بخوبی کارش را می کند با این همه یکی دو بار هم این رفیقمان فیلتر شده است آن هم به خاطر اسم بردن از محمد علی زم !
3- دانشطلب : سید مجتبی دانشطلب هم از نویسندگان خوب و خوشفکری است که کمتر از آهستان می نویسد اما نوشته هایش بیشتر به دل من می نشیند ، فکر می کنم برای نوشتن مطالب ، بیشتر وقت می گذارد و نکاتی را از برخی حوادث و رویدادها بیرون می کشد که به حل یک پازل سخت ذهنی کمک می کند . دانشطلب هم یکی دو بار طعم تلخ فیلترینگ که چه عرض کنم ریشه کنی وبلاگش را چشیده که این موضوع از عجیبترین اتفاقات دنیای وبلاگستان محسوب می شود .
4- زهرا : زهرا اچ . بی . که علاوه بر نامشخص بودن عکس و شغلش مثل آهستان ، نام خانوادگیش هم نامشخص است و به همین دلیل شایعاتی مبنی بر اینکه اچ . بی . مخفف هاشمی بهرمانی ! یا حاج بابایی ! است را پشت سرش یدک می کشد ، از کسانی است که نوشته های روان و راحتی دارند. او موضوعات ساده روزمره را که گاهی بی اعتنا از کنارشان رد می شویم هدف می گیرد و اکثراً بدون موضعگیری و صرفاً با نقل عریان حادثه ، ما را به تأمل و تجربه می کشاند . زهرا اچ . بی با پژو 206 معروفش شناخته می شود که به احتمال قوی سفید و بدون صندوق است و ظاهراً لایی هم می کشد و یک بار هم توی آزاد راه قزوین نزدیک بوده دلرحمی کار دستش بدهد و سارقان مال و مرکبش را بربایند و ... بس کنم . کسانی که نوشته های زهرا را نخوانده اند یقیناً چیز زیادی را از دست داده اند . درست نوشتم بچه ها ؟
5- از آنجا که ما خودمان شکسته نفسی زاید الوصفی داریم خجالت کشیدیم اسم خودمان را اول از همه بنویسیم و به همین دلیل از زبان و ادبیات و الفبای فارسی عذرخواهی می کنیم ( این روزها دست به عذرخواهی مان خوب شده است !) و توجه شما را جلب می کنیم به وبلاگ آب و آتش ( کلیک نکنید ؛ همینجاست !) که مال خودمان می باشد . نویسنده این وبلاگ عشق تعریف کردن خاطرات قدیمی دارد و وبلاگش هم خط سیر مشخصی ندارد و مثل آهستان فقط سیاسی نمی نویسد یا مثل زهرا فقط اجتماعی . همان طور که از اسمش بر می آید ، از همه چیز در این وبلاگ کشکول گونه پیدا می شود از شعر و ادبیات و موسیقی و سینما و سیاست و فرهنگ و خاطره و ... تا چند ماه پیش هم بخش قابل توجهی از نوشته های آب و آتش را گزیده نویسی هایی از گوشه و کنار فرهنگ و ادب تشکیل می داد . در حقیقت نویسنده این وبلاگ بیش از حد ساده به دل خودش می پردازد و به این فکر نمی کند که بابا سنی از تو گذشته ، این ادا و اصولها را بگذار برای جوانها بخصوص دختر خانمها ، اما مگر به گوشش می رود. تازگیها کمی عاقل شده و بخش اعظمی از این جور نوشتنهایش را مختص کرده است به گودر یا همان گوگل ریدر . البته اگر دوستان فیلترینگ اجازه بدهند ما با این اینترنت درب و داغانمان واردش بشویم و هی دم به ساعت ، دکان این گودر بی صاحب مانده ما را تخته نفرمایند .
فهرستی از وبلاگهای خوب و خیلی خوب هم دارم اما هر کدام را به دلایلی ذکر نکردم ، مثلا ً وبلاگهایی چون خصوصی نیست علی رغم اینکه مطالب پر مغز و قابل تأملی دارند ، اما از آنجا که مرتب یا با نظم به روز نمی شوند و بین هر روزنوشت - روز ! نوشت ؟ - آنها گاهی ماهها فاصله می افتد ، نمی توانند به عنوان چهره برتر شناخته شوند . یا مثلاً وبلاگ قطعه 26 از حسین قدیانی ، به دلیل طولانی بودن بسیار بیش از حد یک روزنوشت وبلاگی و آوردن مطالب مفصل روزنامه ای که گاهی حوصله خواندن کامل آن را - علی رغم زیبایی بخش اعظم نوشته های آن - از خواننده می گیرد ، نمی تواند به عنوان برتر شناخته شود . البته قطعه 26 از این جهت که پربیننده ترین و پر کامنت ترین وبلاگ فارسی زبان است به نوعی خود به خود برتر شناخته شده است . برخی وبلاگهای خوب هم فصلی مطلب دارند مثل وبلاگهای شاعران خوبی چون علیرضا قزوه و محمدکاظم کاظمی . بخصوص وبلاگ کاظمی اگر مثل سابق پرکار بود حتماً در این فهرست پیشنهادی ذکر می کردم بخصوص به خاطر مطالب منحصر به فردی که نویسنده آن در نکات ویرایشی و دستوری زبان فارسی می آورد در کمتر جایی به چشم می خورد . یک وبلاگ پرکار هم از دوست عزیزم روح الله امین آبادی هم در دسترس انتخاب شماست که ویژگی اصلی اش علاوه بر پرکاری ، نکته سنجی های آن بخصوص در مسائل سیاسی است .
خوب است در اینجا از برخی وبلاگهای خانمها یاد کنم که با آنکه از وزانت و محتوای خیلی خوبی برخوردار بوده اند ، به محض آنکه مدیرانشان ازدواج می کنند ، رو به تعطیلی کامل یا ناقص رفته اند و نویسندگانشان گاهی از سر تفنن و نه وبلاگ نویسی ، چیزی در آن آورده اند . از جمله وبلاگ خوب قمار عشق از خانوم فاطمه ابوترابیان یا نازنین یار از خانوم فاطمه معین زاده و قاصدک بارون از زهرا .
* برای رأی دادن به وبلاگهای مورد نظرتان به این نشانی بروید . برای رأی دادن خیلی وقتی ندارید ؛ همین الان اقدام کنید .
* این دوستان هم درباره چهره های پیشنهادی خود مطلب نوشته اند ؛ مراجعه کنید : + ،+ ، + ، + ، + ، + ، +
پیش نوشت : خب طبق رسم معهود ِ هر دیدی یک بازدیدی دارد ، حالا نوبت حسین است که به بازدید وبلاگ من بیاید و پاسخ دلنشینی که نوشته است را زینت بخش آب و آتش کند . حالا ممکن است بگویید آقا مگر عید شده است که دید و بازدید و ماچ و بوسه راه انداخته اید ؟ البته که عید است و البته اگر اینجا روزنامه بود ، طبق قانون مطبوعات ، من حق داشتم اگر توضیحات ، از دو برابر متن اصلی بیشتر می بود ، آن را چاپ نکنم . ولی خب اینجا که روزنامه نیست و قانونی هم ندارد و نظام جامع رسانه ای هم که هنوز به تصویب نهایی نرسیده است و به قول شاعره بزرگ انقلاب مرحومه سپیده کاشانی :
آنجا نه قانون بود نه قانونگذاران
آنجا خدا بود و مراد و جان نثاران
فقط یادآوری کنم که آن عبارت « کور و کر » ی که حسین را ناراحت کرده ، همان آیه یا حدیث یا ضرب المثل عربی معروف ( نمی دانم کدامیک !) است : «حُبّ الشی ء یعمی و یصم» که اتفاقاً بار حُبّی آن هم قویتر است !
یک نکته خیلی خیلی کوچک هم اینکه البته می پذیرم که نوشته حسین به من و درباره «سردرد»های من نبوده است ، ولی آن روزنوشت شایسته هیچ کدام از دیگر وبلاگ نویسان خوب و متعهد کشورمان هم نبوده است .
یک نکته خیلی خیلی مهم هم اینکه رسماً اعلام می کنم که همان طور که حسین نوشته است ، در تمام این ده سالی که با هم رفیقیم ، حتی یک لطیفه خارج از ادب هم از او نشنیده ام ، چه برسد که زبانش هم آلوده حرف زشت و دشنام باشد . برای زبانِ قلمش هم ان شاء الله از این پس ، دقت بیشتری می کند .
با توصیفاتی که حسین نوشته و من هم احتمال آن را در نوشته ام داده بودم که اصل آن فیلم را ندیده باشد و اعلام برائت رسمی او از فحاشی(و نه انتقاد و اعتراض و حتی تندی ) به خانم فائزه رفسنجانی ، این مسئله پایان یافته تلقی می شود . من هم همین جا از حسین ، آقای تاجیک و کسان احتمالی دیگری که از زبان ِ قلمم به آنها توهینی شده است پوزش می خواهم .
***
یک جواب عمومی به یک نامه خصوصی
تقی عزیز! عطر تی رز، بوی ناسزا نمی دهد
تقی عزیز! با سلام. از آخر نامه خصوصی ات شروع کنم این جواب عمومی را. آن عطر تی رزی که به تو دادم، مال ۶ سال پیش بود. الان متوجه که هستی؟… یارانه ها هدفمند شده و اگر چه بی تاثیر، اما در تحریم اقتصادی دشمن هستیم؛ این مقدار که از آن عطر باقی مانده، لطف کنی و فقط در عروسی ها مصرف کنی، رحم کرده ای به جیب ما!
آن متن بهاریه ام، گفتی قشنگ بود. تقدیم به روح خدابیامرز خانوم جونت. بالای همین نوشته، اگر لطف کنی و لایق بدانی، بهاریه ای دیگر خواهی خواند، که این یکی را به خودت تقدیم کرده ام. من اگر در کیهان، اساتیدی چون شما نداشتم، یارای قلم زنی ام نبود. خوب می نویسم یا بد، جفتش گردن خودت است و یکی هم خانم صباغ زاده که عاشق قلمشم هنوز… و اگر میان زن و شوهر، نخواسته باشم بذر اختلاف بپاشم، هنوز در آرشیو بریده های روزنامه هایی که جمع می کنم، نوشته های مناسبتی ایشان هست. حتما سلام برسان.
تقی عزیز! خوب یادم هست در دومین جلسه خاستگاری -خانمم می گوید؛ خاستگاری، خواستگاری نوشته می شود!- وقتی می خواستم به همسر آینده ام که خانواده ای شهرستانی و به شدت کیهان خوانند، پز بدهم که با این و آن رفیقم، یکی هم گفتم که شماره تقی دژاکام را در گوشی ام دارم. گفت: دبیر سرویس شهرستان های کیهان؟ گفتم: بله… پس چگونه از یاد ببرم، ایام جوانی را، روزگاری که بابهانه و بی بهانه و بعضا دزدکی به تحریریه کیهان می آمدم تا از نزدیک نویسندگان محبوب خود را ببینم؛ محمد ایمانی، قدرت الله رحمانی، بهروز ساقی، محمدجعفر بهداد… و یکی هم خود تو را. درست ۹ سال پیش در تحریریه کیهان از همه تان امضاء گرفتم که البته محمد ایمانی و قدرت الله رحمانی ندادند؛ یعنی که یعنی! اما تو برایم چیزکی هم نوشتی. مفید و مختصر. با یک خط قشنگ. شاید یادت نباشد، اما من خوب یادم هست؛ روزی قبل از نیمه شعبان بود و هنوز آن را دارم: “بسم الله الرحمن الرحیم. ان شاء الله برای امام زمان، من و تو سرباز خوبی باشیم و قدر رهبر را که جانشین مولاست، خوب بدانیم. سرباز کوچک انقلاب/ تقی دژاکام/ نیمه شعبانی که شاید مثل این باران، خوش ببارد آن مرد بر چشمان ما”… چه امضای قشنگی داری!
تقی عزیز! عاشق جملات آخر نامه هایت هستم. “اسفند ماه برفی و زمستانی ۸۹″ قشنگ بود و به کل بهاریه من می ارزید. نمی دانم چرا آنقدر که از “دی” و “بهمن” بوی بهار می شنوم، از اسفند نمی شنوم. شاید به خاطر شلوغی بیش از اندازه شهر باشد و این همه دود که به جای اسپند حاجی فیروز، از کنده آلوده و اگزوز این زندگی ماشین زده بدتر از قبرستان بلند می شود.
تقی عزیز! گور بابای هر فیلم، اعم از سینمایی، مستند، کوتاه، صد ثانیه ای، منفی ۱۸ و مثبت ۲۶ که بخواهد بین من و تو را خراب کند. من البته یک اصول گرا هستم و رفاقت و حق نان و نمک از اصول من است. همچنان که دفاع از مظلوم از اصول من است. روزی خود تو را بی دفاع ببینم، و ببینم که بی جهت -حتی با جهت- دارند بیش از استحقاقت می زنند و به قولی شورش را در می آورند، قطعا سکوت نخواهم کرد. جخت بلا به خاطر همین اصل از سعید تاجیک دفاع کردم. حرفها دارم با تو. خوب گوش کن.
تقی عزیز! چند سال است مرا می شناسی؟ گمانم حدود ۱۰ سال. اذعان کرده ای به خلوصم، اما کاش اعتراف می کردی در این ۱۰ سال که با هم در این فضای واقعی و حقیقی، سر و سری داشتیم، آنقدر مبادی آداب بوده ام که لااقل نخواهم از هیچ ناسزایی به هیچ کس دفاع کنم و با توجه به این شناخت، از توی بزرگوار توقع داشتم به جای این نامه خصوصی، یا در کنارش، نامه عمومی می نوشتی و می نوشتی؛ حسینی که من می شناسم، اگر چه متن “لطفا به سعید تاجیک فحش ندهید” را نوشت ولی جدای از ظاهر آن نوشته، در باطن، قصدی جز دفاع از مظلوم، در برابر این همه فحش به اسم نقد، و این همه توهین به بهانه نهی از منکر، نداشت. نه از دوستان فضای مجازی، که حداقل از رفقای عرصه واقعی، توقعم این بود.
تقی عزیز! طنز روزگار آنجاست که آن مطلب را وقتی داشتم می نوشتم، هنوز نقد شما را نخوانده بودم و چون می دانم که در صداقتم شک نداری، به تو می گویم که آن نوشته اصلا ارتباطی با نقد شما به آن فیلم نداشت. دگر بار نگاهی به لینک های متعدد مطلب تان بیاندازید، تا ببینید که جز شما بودند کسان دیگری که دچار سر درد شده بودند. در عجبم که چگونه آن همه سزا و یا ناسزا را به خود گرفته ای! و بیشتر از دوستان فاش نیوز در عجبم که شما را گرا دادند که حسین، تو را با “اظهارات تند” نواخته است!
تقی عزیز! من هم مثل عزیزانم “ساقی” و “رحمانی” قبول دارم که آینه وقتی روی آدمی را راست می نماید، باید به جای آینه، خود را شکست، اما بگذار حالا که قرار است از پرده برون افتد راز، من هم ابراز کنم چند نمونه ای را. خوب شد این نامه را نوشتی. من خشم صادقانه را -حتی نمی گویم نقد صادقانه را- به اظهار نظر از روی هوا و هوس و حسد -اعم از تمجید و انتقاد- ترجیح می دهم. تو صادقی برادر. پس به تو می شود حرف حساب زد.
تقی عزیز! کاش در این نامه مملو از پند و اندرز لطف می کردی و کلمات “کور” و “کر” را در وصف این شاگرد خود به کار نمی بردی. اما من چون مالک اشتر علی نیستم و قصدی هم برای رفتن به زیارت امام رئوف و دعا برای شما ندارم، با افتخار می گویم که تقی دژاکام مرا “کور و کر” خوانده و به هر کسی افتخار نقد نمی دهد. برای من “کور و کر” تو شرف دارد به افرادی که منافقانه “داداش حسین” خطابم می کنند و باز هم منافقانه “حسین افراطیانی” ام می خوانند. بگذار با تو درد دل کنم.
تقی عزیز! با عزیزی که من و شما، ایشان را “آقا” صدا می زنیم، در جلسات ۲ شنبه های بیت، دیداری “خصوصی-عمومی” داشتم؛ سال گذشته. آنانکه موظف بودند، گفتند که از محتوای این دیدار به دوستانت خواستی بگو، اما به خبرگزاری ها، نه. عزیزان فاش نیوز اما برای من بیشتر از جنس استاد و دوست بودند، پس با کلی ذوق و شوق به ایشان هم گفتم آنچه باید و تاکید کردم “خبر” نشود و مع الاسف، در کاری غیر اخلاقی، -غیر اخلاقی تر از تمام ناسزاهای سعید تاجیک- خبر شد و در صفحه اول این سایت به عنوان “خبر اول” و البته به بدترین شکل از حیث حرفه ای کار شد و در متن خبر، البته آنقدر اخلاق مراعات شده بود، که اشاره کردند؛ “فلانی البته به ما گفت؛ خبری اش نکنید!” مع الاسف تمام ذوق و شوقم از دیدار با “آقا” و خواندن یک دل نوشت برای ایشان، آنجا در کامم زهر شد که بانیان دیدار تماس گرفتند و گفتند؛ آخرش هم نتوانستی خودت را کنترل کنی! این عمل غیر اخلاقی، قطعا با دل یک فرزند شهید که تمام خون پدرش را هزینه بصیرت ۸۸ کرد و هرگز از آن پشیمان نخواهد شد، بد تا می کند؛ خیلی بد!
تقی عزیز! اساتید من در این سایت، در عملی غیر اخلاقی، مرتکب دروغی بزرگ شده اند و توهم خود را به عنوان “خبر” به خورد مخاطب داده اند. من کی و کجا شما را –شخص شما را- با “الفاظی تند” نواخته ام؟! که حالا دوستان، منت بر سرم بگذارند که اگر جز تقی دژاکام کس دیگری بود، چنین و چنان می کرد؟! آیا مخاطب من در آن نوشتار، یک شخص بود یا یک موج؟! آیا وقتی خود شما علیه آشوبگران عاشورا سخن می گویید و می نویسید، میان اجزای این آشوب، تفاوت قائل می شوید، یا نظر به اینکه لابد مخاطب، بدیهیات را می فهمد، همه این پیکره را با هم می نوازید؟ قطعا در چنین نوشته ای، منظور شما از فلان فتنه گر که اعدام باید گردد، آن عالم اخلاق و محترمی نیست که در انتخابات به موسوی رای داد و البته آشوب عاشورا را هم هرگز محکوم نکرد! پس تقی عزیز! نه نیاز به این ذکر است که من، فرزند شهیدم و نه لازم به این تذکر، که شما مومنی هستی که مسجد دیده ای و بسیجی ای هستی که جبهه رفته ای. آیا اخلاق، این فرض را بر شما واجب نمی کرد و نمی کند که بدانی، چون منی می دانم در آن ۸ سال، جنگ کرده ای؟!… و آیا اخلاق، این فرض را بر شما قطعی نمی کرد و نمی کند که لابد منظور من از آن نوشته، شخص “تقی عزیز” نبوده است؟!… پس می خواهی به شما بگویم که روی کدام صندلی ناهار خوری “کیهان”، برایم از جبهه خاطره تعریف کرده ای؟! می خواهی بگویم که همان شب اهدای عطر، در آن ۵ ساعتی که با هم گپ زدیم، به کجاهای خاک مقدس جبهه، گذر بحث مان افتاد؟! گرفتن بی دلیل یک ناسزا به خود، آیا عملی اخلاقی است؟!
تقی عزیز! پس مرادم از آن نوشته، شما نبودی برادر. اما ناسزا چه به تقی دژاکام باشد و چه به غیر از او بد است و مستوجب حد شرعی است. بالای این نوشتار، توقعم را از شما و از آنجا که مرا خوب می شناسی، بیان کردم. بدان که من هم لااقل همان اندازه خودت از فحش و ناسزا بدم می آید، آنقدر که باز هم از سر طنز روزگار تا کنون به خود جرئت نداده ام که آن فیلم را ببینم. می دانم آنقدر صادقم می دانی، که بی نیاز از سوگند باشم. با توجه به شناختی که از آقاسعید داشتم، همان روز به اعتبار یک تلفن، که به صداقت فرد پشت خط، کمی تا قسمتی ایمان داشتم، به ذکر خبری در قطعه ۲۶ بسنده کردم که ملت همیشه در صحنه، “ف. ه” را از سیدالکریم بیرون کردند، اما بعد که از طریق یک تماس دیگر فهمیدم که این بیرون کردن همراه با اعمال شاقه بوده، دیگر خبری در تایید این کار در قطعه ۲۶ کار نشد. چه اینکه فردای آن روز باز هم خانواده مزبور به سیدالکریم رفت و باز هم همان اتفاق افتاد، اما این بار از کنار این خبر داغ، عبور کردم. الحمدالله آرشیو این وبلاگ پیش روی همه هست. تا اینکه بحث آن فیلم پیش آمد. تماس زیاد بود که دفاع کنم از کار سعید که دقیقا نمی دانستم محتوایش چیست. این کار را برای چند روز نکردم، اما وقتی دیدم به بهانه رفتار و گفتار سعید تاجیک، چنین سازماندهی شده علیه او تاخته اند، این بار با همان اخلاصی که بدان اشاره کردی، به قصد دفاع، آن متن را نوشتم. اگر از ظاهر آن نوشته، همچین بر می آید که از فحاشی دفاع کرده ام، تصحیح می کنم و تو خود چون ظاهر و باطنم را می شناسی، معترفی که به کدام قصد، خود را هزینه کرده ام. راستش تازه دیروز و یکی هم امروز بود که از طریق ۳ تماس تلفنی، ملتفت شدم که تقریبا چه گذشته در آن فیلم. فحش و فحاشی، قطعا محکوم است اما عده ای از دوستان، به جای یقه آقاسعید، چنان گریبان مرا چسبیده اند، که گویی بازیگر نقش اول آن فیلم، من بودم!
تقی عزیز! من نویسنده قطعه ۲۶ هستم. لازم باشد از هر کسی عذر می خواهم و دیده ای که شهامت این کار را دارم، اما قطعا دلیلی نمی بینم که بخواهم از “ف. ه” معذرت بخواهم. من، نه سعید تاجیکم و نه تقی دژاکام. چه کنم که “فائزه” نه در لغت، که در عمل سیاسی، دقیقا بر وزن کلمه ای است که بیشتر برای مفاسد اجتماعی به کار می رود؟! تو لابد خبط و خطاهای آقازاده ها را بیشتر از من می دانی، و چون بیش از من، کیهانی هستی و به اخبار پشت پرده اهالی خرید، دسترسی داری، لطف کن و قبول کن که نیازی به عذرخواهی از “ف. ه” ندارم. القصه! بچه حزب اللهی بیشتر فحش شنیده از سران کفر و سران فتنه، تا اینکه ناسزایی گفته باشد. سر تا پای خاندان مبارک ایرانی، فحاشی به خون شهداست و مگر نامه سرگشاده، چیزی جز ناسزا بود؟! آیا مردمداری دولت احمدی نژاد را “گداپروری” خواندن، فحش نیست؟! آیا برای خاندان مبارک ایرانی، و ایضا سران فتنه قباحت آور و شرم آور نیست که دشمن سالهاست -سالها پیش از این فیلم- به بهانه دفاع از ایشان به من و شما و ما و همه بدترین ناسزاها را می دهد؟! آیا لطف می کنی که با دوربین موبایلت، یک فیلم از پشت صحنه کامنت های “آب و آتش” و “قطعه ۲۶″ تهیه کنی، تا ببینی که قبل از این فیلم هم هواداران عمدتا خارجی سران فتنه، لحن صحبت شان چیزی جز فحش و ناسزا نبوده است؟! اگر فحاشی بد است -که بد است- مدعی ما هستیم یا دشمن؟! من بعد از اطلاع از اصل قصه، حتما پنهانی به آقاسعید خواهم گفت که کاش “ف. ه” را بدون فحش از شهرری بیرون می کردی، اما آشکارا به سایت بالاترین و فیس بوک و جرس و… می گویم که اصولا یک انسان، نباید ناسزا بگوید. گیرم با جمهوری اسلامی مشکل دارید، چه کار به خون پدر من دارید؟! با من مشکل دارید، چرا به جای شماره موبایلی که در بالاترین لو دادید، به تلفن خانه زنگ می زنید؟! چرا اینقدر فحش می دهید؟!
تقی عزیز! فکر کنم می دانی که قطعه ۲۶ بارها و بارها به دعوت دشمن آن سوی مرز، فحش و ناسزا شنیده است. یکی هم لابد به این جرم که چرا اصولا “قطعه ۲۶″ که شاگرد “آب و آتش” است و در آن “بابای ماست خامنه ای”، پربازدیدترین وبلاگ فارسی زبان است. چرا به عنوان یک استاد، در دفاع از شاگرد خود و در مذمت فحاشی، سخنی تا به حال نگفته ای؟! و چرا من تا به حال درباره ناسزاهایی که “آب و آتش” از دشمن شنیده، دشمن بددهان را ننواخته ام؟! آن فیلم را هرگز نخواهم دید، اما حتی با وجود این فیلم، ما شاکی پرونده اخلاق و ادب هستیم، یا دشمن؟! بگذریم که تضمینی به کنترل خشم عاشورایی این ملت نیست. به هیچ وجه نمی خواهم مجوز ناسزا صادر کنم، که خود قربانی فحشم، اما من وقتی از تو به خاطر یک نوشته گیرم غلط، کر و کور می شنوم، با همین درصد به خانم “ف” چه باید گفت؟! البته که فحش نباید داد، اما عدالت را که می توان اجرا کرد! عدالت را که نمی توان اجرا کرد، مطالبه عدالت که می توان داشت! مطالبه عدالت که نمی توان داشت، اما…
اما تقی عزیز! دست آقای هاشمی را هم بوس کنی، باز این جماعت به تو، به من، به همه ما فحش خواهند داد؛ بدترین ناسزاها. می دانی به کدام جرم؟ به این جرم که مقتدای مان خامنه ای است. دشمن به خاطر ادب سیاسی ماست که به ما فحش اجتماعی می دهد، نه به خاطر فلان کسی از جبهه خودی، که کاش بی ادبی نمی کرد. گیرم من بی ادب، تو که در وبلاگت رعایت ادب را می کنی، آیا رویت می شود کامنت های دشمن را نشان خلق الله بدهی؟! به تو برای چه فحش بد می دهند؟!
تقی عزیز! نهی از منکر یک فریضه است، اما الان منکر اصلی سران کفر و فتنه اند. زیباتر آن است که من و شما وقتی می خواهیم دشمن اصل کاری را نشانه برویم، همدیگر را پیوند وبلاگ خود کنیم. جای پشت هم ایستادن، لینک کردن، موضع دست جمعی اتخاذ کردن، اینجاست… و می بینی دشمن علیه ما متحد است و من و تو علیه دشمن، بسیار بیش از این، لااقل همان اندازه وقتی که می خواهیم غضنفرها را نقد کنیم، به وحدت نیاز داریم.
تقی عزیز! مظلوم این ماجرا ما هستیم، نه خاندان سران فتنه، و نه اهالی دیار کفر. آری! من و شما و دیگر دوستان، که به روایت لینک بالاترین، در کامنت و پیامک و موبایل و تلفن منزل و نشانی خانه و… از دشمن فحش می شنویم. فحش اگر بد است، بسیجی هیچ وقت نمی دهد. اگر هم جایی به خطا چیزی گفت، نهی از منکر، گاهی در “ستر” باشد، بهتر است. عمومی اش هم البته اگر اصراری هست، حدی هم دارد. خوب می دانم که “امر به معروف و نهی از منکر”، نه برای دشمن، که برای برادران دینی است، اما من و شما، ما، جملگی الان در جهادیم. جز این است؟… و گیرم که در جهاد با دشمن هم باید مثل روزگار صلح، دوست را نهی از منکر کرد. از جمله منکراتی که شما هرگز آن را نهی نکرده ای، سکوت عده ای از نویسندگان و هنرمندانِ ان شاء الله متعهد در همین فتنه ۸۸ بود. منکر زیاد بود که شما نهی اش نکردی! من جمله منکر سکوت عده ای از دوستان مشترک مان! کاری که من کردم؛ چون برای من اصولم حتی از اصل رفاقت و لوطی گری، مهمتر است و مهمترین اصل برای من، “ولایت فقیه” است. نویسنده و هنرمند متعهدی که در اوج فتنه علیه “آقا” مرتکب “منکر سکوت” شد، خیلی بیش از امثال سعید تاجیک باید توسط شما نهی می شد و نقد می شد. جز این است؟!… و الا دوستی من با شما به لحاظ کیفی و کمی از دوستی با سعید تاجیک بیشتر بوده است. من فقط یک بار آقاسعید را بنا بر وعده قبلی دیده ام، که آنهم برای گفت و گوی اختصاصی با ایشان بود. دیگر هر چه بوده، اتفاقی بوده. در بهشت زهرا. در اغتشاشات. در تشییع پیکر شهدا. من از شما بسیار بیشتر از سعید تاجیک توقع حرمت رفاقت دارم. خوب یا بد، بیخ ریش خودت هستم و دست پرورده امثال خودت هستم. من اگر اهل ناسزا باشم، تو مقصری، اما هم من و هم شما در فضای واقعیت که خوب همدیگر را می شناسیم، بیش از آنکه ناسزا داده باشیم، فحش شنیده ایم. غیر از این است؟!
تقی عزیز! برخی از آنان که تو در “آب و آتش” بیش از “قطعه ۲۶″ تحویل شان می گیری، مع الاسف در ازای هر یک تیری که به دشمن می زنند، به بهانه نقد و امر و نهی، چند تیر می زنند به سینه جبهه خودی. من بیش از شما قبول دارم که باید به جای مارادونا، گاهی به فکر مهار غضنفر بود، اما غضنفر، نهایت یک گل به دروازه خودی می زند، دو گل می زند، سه گل می زند، چهار گل می زند… چه خبر است؟! دروازه بان به اندازه کافی، امر به معروف و نهی از منکر شد!… پس لطفا به دروازه دشمن حمله کنید!
تقی عزیز! تو در جنگ نرم می بینی که دشمن با سوء استفاده از پسر همت و دختر باکری، می خواهد این تلقی را جا بیاندازد که خانواده شهدا بر نظام اند، نه با نظام. این وسط فرزند شهیدی پیدا می شود که می گوید “بابای ماست خامنه ای” و “نه ده” را می نویسد. به دشمن می گوید “غلط کردید بیشمارید” و باز هم تکرار می کند. صفارهرندی در مقدمه همین کتاب، “ادبیات غیرت” را مدیون این فرزند شهید می داند، نه “ادبیات ناسزا” را… استاد من و تو کی و کجا نوشت: “ادبیات ناسزا مدیون جوان کله شقی است که به “ف. ه” نازکتر از گل گفت”؟! می دانی چیست آخر کار این غضنفرها؟ یکی می گوید: “رابطه ما با رهبر، رابطه فرزند و پدری نیست، رابطه پیرو و ولی امر است.” دیگری می گوید: “تو غلط می کنی که بیت رهبری، خانه ات باشد”. آن یکی می گوید: “تو اگر ستاره کهکهشان راه شیری هم باشی، باز نمی توانی با استفاده از علم نجوم، سخنان رهبر را بیابی”… و توی تقی دژاکام خوب می دانی که این نکته گیری ها برای چیست و از چه زاویه ای است. آیا تا کنون این منکرات را نهی کرده ای؟! یا به کرات با لینک و پیوند حمایت شان کرده ای؟! تو خوب می دانی وقتی من می گویم “بابای ماست خامنه ای”، منکر رابطه پیرو و ولی امر نیستم؛ بلکه می خواهم از خون سرخ یک شهید در راه همان هدفی که برایش به شهادت رسید، هزینه کنم که از خوش روزگار، این شهید، بابااکبر خودم است. حرفی هست؟!
تقی عزیز! من کار ندارم که چه کردند با پسر همت و دختر باکری، که آغوش سران فتنه را به سینه پر سکینه نظام ترجیح می دهند، اما راستش دلم این روزها از دست تو هم شکسته است. تو که مرا در این فضای مجازی نشناخته ای. تو که در عالم واقعیت، استادم بوده ای. تو که بر صداقتم، بیش از خلوصم اذعان داری. تو که خوب می دانی من چرا می گویم؛ “بابای ماست خامنه ای”.
تقی عزیز! چون دوست دارم خامنه ای برای همیشه بابایم بماند، مجبورم گاهی سهم بی معرفتی برادران ناخلفم را بدهم. گرفتن گاه گاه گوش غضنفر، فحش نیست؛ تاکتیک من است و الا اینقدرش را ناسزا رواست که مرا “کر و کور” خطاب کنی. من که مرادم از آن نامه، تو نبودی، اما تو نامه ات را خصوصی به من نوشتی. مزاح کنم با تو؟… همچین گاهی از ادب و اخلاق حرف می زنی، که انگار گاهی یادت می رود، دبیر سرویس شهرستان های کدام روزنامه هستی!!؟؟… سئوالی ازت بکنم؟… این همه که دشمن، کیهان را بی ادب می خواند و به حاج حسین آقای شریعتمداری -استاد محترم و دشمن خفه کن من و تو- بدترین فحاشی ها را در انواع و اقسام رسانه ها نثار می کند، آیا حاج حسین هم تا کنون فحش ناموس به دشمن داده است؟!… نه عزیز! دشمن ما ذاتا اختیار زبانش دست خودش نیست و بی شرم و حیاست. در این بزم، هر که مودبتر است، جام بلا بیشترش می دهند. بگذریم که حاج حسین مقرب هم هست و جرم دیگرش این است که نماینده حضرت ماه است در موسسه کیهان. روزنامه ای که آمریکا و اسرائیل مثل سگ ازش می ترسند.
تقی عزیز! بس کنم که عطر تی روز بوی ناسزا نمی دهد!
آهان! خیلی دلم برایش تنگ شده. رفتی مشهد، زیاد دعایم کن! خیلی زیاد!
***
دوستانی که می خواهند همین متن را به همراه بهاریه ای که حسین تقدیم من کرده است در وبلاگ «قطعه 26» مطالعه کنند ، اینجا را کلیک کنند.
دوست و برادر بزرگوارم «سید مصطفی میر محمدی» هم در خاکریزش مرا مورد محبت قرار داده است . برایش نوشتم : غرقیم در گناه و گرامی به نزد خلق ... سپاس .
حسین ِ عزیز ! سلام
فکر نمی کنم اگر صد عیب در من سراغ داشته باشی ، در یک حُسن من شک داشته باشی و آن صداقت است . به همین دلیل می خواهم همین اول خیالت را راحت کنم که اگر به تو «عزیز» می گویم و اگر می خواهم جمله بعدی را بگویم ، کوچکترین احتمالی از دروغ و ریا و حتی تعارف و ... در آن راه ندارد و بدان که حرف دلم را می زنم مثل همه وقتهایی که در وبلاگ ، جز با دلم چیزی نمی نویسم و بسیار بندرت به این فکر می کنم که اگر فلانی نوشته مرا بخواند ، چه تصوری خواهد داشت .
و اما آن جمله بعدی این است که همیشه به دو چیز تو رشک برده و غبطه خورده ام : قلمت و خلوصت . خیلی دوست داشتم قلمی به روانی و تأثیرگذاری قلم تو می داشتم و خیلی آرزو می کنم اندکی - و فقط اندکی - از خلوص تو را خدا به من می داد .

امروز صبح که مثل هر روز «وطن امروز» را می خواندم و نوشته زیبای تو را در وصف بهار دیدم ، به بچه های سرویس گفتم : نگاه کنید ببینید قدیانی چقدر قشنگ و لطیف درباره بهار نوشته است . بعد اضافه کردم : نوشته های اینچنینی حسین به دل من بیشتر از نوشته های دیگرش می نشیند و بیشتر با آن حال می کنم .
در همین حال و هوا بودم و داشتیم برای ناهار می رفتیم که « قدرت » زنگ زد و از نوشته اخیرت درباره روزنوشتم در نقدِ فحاشی به فائزه خبر داد که گفتم : نه ، حسین چنین چیزی ننوشته است . از او اصرار و از من انکار .برایش توضیح دادم که من مطالب بچه ها را به محض انتشار روی گوگل ریدر می خوانم و از حسین چنین چیزی نیامده است . گفت : در هر صورت سایت «فاش نیوز» را برای چنین مواقعی گذاشته اند که بچه های جبهه و جنگ و جانباز و بسیجی و ایثارگر حرفهایشان را بزنند و دلهایشان را به هم نزدیک کنند . گفتم آخر من درباره چه چیزی باید بنویسم ، چیزی که تو می گویی در وبلاگ حسین نیست ( همان طور که حرف می زدیم « قطعه ٢۶» تو را هم باز کرده بودم و می دیدم) . کمی درباره ماجرای فحاشی در پارکینگ حرم حضرت عبدالعظیم صحبت کردیم و دیدم که قدرت از جزئیات ماجرا بی خبر است و فکر می کند شخص مورد نظر تنها «اعتراض تند»ی به فائزه کرده است و بس ! توضیح دادم که این طور نیست و فحشهای بسیار رکیک داده . گفت : مثلاً چه فحشی ؟ گفتم : روم نمیشه بهت بگم قدرت ! خیلی زشته !
بعد فهمیدم قدرت درست می گوید تو در اعتراض به نوشته اخیر من چیز بسیار تندی در قطعه ٢۶ نوشته ای با این توضیح که مطالبی که در ستون کناری وبلاگت می نویسی در گوگل ریدر نمی آید و من تا حالا فقط مطالب اصلی تو را در آنجا می خواندم !
***
وقتی نوشته ات را خواندم ، شوکه شدم و نمی دانستم چه کار باید بکنم و چه بگویم . بچه های سرویس خیلی سریع تغییر حالت مرا فهمیدند و سؤال می کردند که چی شد ؟ چه باید می گفتم ؟ باید می گفتم دوست صمیمی هفت هشت ده ساله ام مرا به خاطر نهی از منکری که وظیفه شرعی ام بوده ، « هالو » و « بی خرد » و « خر » و « بی شعور » و « مؤمن مسجد ندیده » و « بسیجی پایگاه نرفته » و « نازنازو » و « خاک بر سر شعورتان » ، « خریت » ، « خریت محض» و ... خطاب کرده است ؟
حسین جان ! من نه بسیجی پایگاه ندیده ام و نه کسی که با جنگ بیگانه بوده است . من نباید به تو بگویم که چند ماه و در چه گردانهایی در جنگ بوده ام که البته اگر در هر چیز و موضع دیگری هالو و خر بوده باشم در این یکی نیستم . با این همه خاک پای بابا اکبر تو و بابا اکبرهای دیگر این مرز و بوم هم نمی شوم ؛ همان ها که امید ما برای شفاعت روز قیامت هستند ، ان شاء الله .
راستش فکر کردم تو درباره ماجرای حرم سید الکریم ، فقط به شنیده ها اکتفا کرده ای و خودت کلیپ آن فحاشی اسفبار را ندیده ای و فحشهایی که من حتی در گوشی ِ خصوصی ِتلفن هم رویم نمی شد به قدرت بگویم تا از عمق فاجعه باخبر شود و آب شود ! مگر می شود « داداش حسین بسیجی ها » آن حرفهای شرم آور را بشنود و « سردرد » نگیرد و بعد مرا به خاطر اینکه از شدت ناراحتی «سردرد» گرفتم ، مسخره نکند ؟ نه باور نمی کنم . او حداکثر همان لفظ وقیحِ « فاحشه» را شنیده که متأسفانه در هر خط نوشته اش دو بار آن را تکرار کرده است !
حسین جان ! یک سؤال از تو دارم : مگر ما مرید و دوستدار همان « صفار هرندی » یی نیستیم که هر موقع دور هم جمع می شدیم قبل از مباحث سیاسی ، برای ما درس اخلاق می گفت و تأکید می کرد که در همه مواجهه های سیاسی و اجتماعی ، قبل از هر اقدامی به اخلاق و معنویت توجه کنیم ؟ و مگر ما برای چه عاشق او شدیم ؟ یک بار دیگر تعداد کلمه وقیح « فاحشه » را در نوشته ات بشمار و آن را با درسهای صفار هرندی محک بزن ، ببین چقدر با آن توصیه های مکرر ، فاصله داری ؟ اصلاً صفار هرندی را کنار بگذار ، جملات نوشته ات را با فرمایشات اهل بیت و پیامبر اعظم «علیهم السلام » بسنج و ببین اگر نوشته ات را یکی از این بزرگواران جلوی رویت بخوانند توی زمین فرو نمی روی و آیا می توانی از آن دفاع کنی ؟
حسین جان ! من شاید روزی بیش از ٢٠٠ سایت و وبلاگ را به اقتضای کارم می بینم و بندرت دیده ام که وبلاگی به اندازه « آب و آتش » به خاندان هاشمی رفسنجانی انتقاد کرده باشد . شاید تنها روزنوشت وبلاگی که در آن ، فردای ٩ دی ، عکسهایی از تراکتها و پلاکاردهای ضد هاشمی را از آن تظاهرات تاریخی ثبت کرده باشد، مربوط به من است . در ماجراهای اخیر هم بارها انتقادهایی که وظیفه ام بوده است انجام داده ام و یک موی گندیده شما حزب اللهی ها و نیز بچه های جبهه و جنگ را به صد تا فتنه گر و اغتشاشگر و وابسته رسمی و علنی دشمن نمی دهم ، اما از من نخواه که انسانیتم را زیر پا بگذارم و در مقابل فحاشیهای رکیکی که زیبنده یک حزب اللهی که نه ، زیبنده یک مسلمان ، باز هم نه ؛ زیبنده یک انسان نیست سکوت کنم و دم بر نیاورم . پس نهی از منکر را برای چه تشریع کرده اند ؟ آیا منکر تنها به چند مورد بخصوص محدود می شود ؟
تو ظاهراً خیلی پیگیر مطالب آب و آتش نیستی وگرنه به نقل از آیت الله ناصری یار بسیار دیرینه امام خوانده بودی که وقتی طلاب مضروب و مجروح از دست کوماندوهای گارد شاه که آنها را از پشت بام مدرسه فیضیه پرت کرده بودند ، در آخر شب در جلوی امام به آنها فحش دادند ، امام بشدت ناراحت شد و گفت : من نمی خواهم کار آنها را تأیید کنم اما شما هم حق ندارید به آنها فحش بدهید ؛ زبان مؤمن ارزشش بیشتر از این است که به این الفاظ آلوده شود .
اصلاً یک چیزی : گفته ای اگر تو هم در حرم حضرت عبدالعظیم بودی و فائزه را مشاهده می کردی همان فحشهای سعید تاجیک را به فائزه می دادی . درست ؟ فرض کن در همان موقعیت کسانی مثل رهبر انقلاب ( نمی گویم امام زمان یا خدا ! ) آنجا ایستاده بودند ، آیا تو شرم نمی کردی دهانت را باز کنی و آن عبارات فجیع را به کار ببری ؟ اگر صفار هرندی ِ خودمان آنجا بود چه ؟ واقعاً آن حرفها را می زدی ؟ و اگر می زدی فکر می کنی واکنش آقا و صفار هرندی نسبت به این عمل زشت چه می بود ؟
بگذار یک اعتراف کنم : راستش من نمی دانستم آن فرد فحاش، « سعید تاجیک » ی است که همه او را با کتاب معروف خاطرات جنگش می شناسند ؛ همان که تو از آن نام بردی : جنگ دوست داشتنی .. این را « رضا امیر خانی » بعد از خواندن نوشته من زنگ زد و گفت و البته گفت تمام ابهتی که برایش داشته و تمام احترامی که برایش قائل بوده است با دیدن همین کلیپ فرو ریخته است . به همین دلیل می خواهم یک اعتراف دیگر بکنم و آن اینکه : خوشحالم که او را نمی شناختم و به همین دلیل وظیفه شرعی « نهی از منکر » م را بدون دغدغه های رایج در این دوست داشتن ها که به قول آیه یا حدیث ، انسان را کور و کر می کند ( که ظاهراً تو هم دچارش شده ای ) انجام داده ام .
فکر کن همین هاشمی رفسنجانی که امروز برای ما از آن ابهت افتاده است ، مگر روزی در نمازهای جمعه اش حرفهای دل حزب الله را نمی زد ؟ مگر منتظری ، روزی پاره تن امام نبود ؟ مگر بهزاد نبوی و حجاریان و تاج زاده و نوری زاد و ... از اول این طوری جلوی نظام و رهبر موضع گرفته بودند ؟ چه تضمینی وجود دارد که ما نهی از منکرمان را به خاطر سوابق خوب افراد ، کنار بگذاریم و آنها - خدای نکرده البته - فردا عوض نشوند و در دیدگاههایشان تجدید نظر نکنند و رو به روی همه چیز نایستند . و مگر در احکام نهی از منکر آمده است اگر کسی سوابق خوبی داشت او را نهی از منکر نکنید ؟ مگر در رساله توضیح المسائل آقا آمده است استثناهای فحش دادن یا نهی از منکر این است که طرف بسیجی جبهه رفتۀ پایگاه دیدۀ کتاب خوب نوشته ، باشد ؟ اگر چنین تبصره و استثنایی هست بگو و ما را نهی از منکر کن تا دیگر احکام نورانی اسلام را به شیوه خودمان تحریف و تفسیر نکنیم و آن دنیا شرمندۀ این مدل بسیجی ها نباشیم !
اگر این گونه باشد من و تو نباید به خاطر برخی مواضع امروز احمدی نژاد از او انتقاد کنیم ! چرا که احمدی نژاد چون دو دوره مورد تأیید نظام و مردم حزب اللهی بوده حتماً معصوم است و از هر نقصی مبرّاست و ما غلط می کنیم به او در مسائل مختلف انتقاد کنیم ؟ اگر فردا همین پرزیدنت محبوب امروز ما - خدای نکرده خدای نکرده - جلوی آقا ایستاد باز هم نباید به او انتقاد کنیم چون امروز خوب و حزب اللهی و ضد آمریکایی و ضد صهیونیست و ضد هولوکاست و ساده زیست و ولایی است و چنین کسی هیچ وقت هیچ اشتباهی نمی کند و ما هم حق نداریم به او از گل نازکتر بگوییم ! این چه منطقی است و آن را از کجا آورده ای ؟
بله . یک چیز را قبول دارم و آن اینکه برخی از افراد خاندان هاشمی رفسنجانی ضربه ای که به نظام و انقلاب و هویت انقلابی و مکتبی کشورمان می زنند بسیار بیشتر از ضربه ای است که امثال نویسنده کتاب « جنگ دوست داشتنی » می زنند . درست ! اما این را هم قبول کن که انتظاری که ما از بچه های جنگ و دفاع و بسیجی داریم قابل مقایسه با فتنه گرهایی نیست که سر هر تظاهراتی هوس ساندویچ و روسری مشکی و ... می کنند . خطر گلهای غضنفرهای خودی بدتر است یا مارادوناهای غیر خودی ؟
گفته ای که امام و اهل بیت و خدا در جاهای مختلف از تعابیر « سگ زرد » و « شغال » و ... برای خطاب قرار دادن دشمنان و یهودیان استفاده کرده اند . آیا این تعابیر با تعبیر زشت و تکاندهنده « فاحشه » که تو و آن بسیجی محبوب تو به کار برده اید یکی است ؟ واقعاً تو تفاوت این خطابها را نمی فهمی ؟ آن تعبیرهای وحشتناکتر سعید تاجیک را که نه می توانم بنویسم و نه می توانستم تلفنی و خصوصی به قدرت بگویم چه ؟ با شغال و سگ زرد یکی است ؟
حسین جان ! من و تو هر دو در تظاهرات تاریخی ٩دی بوده ایم . می دانیم که ٩٠ درصد شعارها علیه آقای هاشمی رفسنجانی و فائزه و مهدی و دیگر خاندان او بود و فقط ١٠ درصدشان علیه موسوی و کروبی و خاتمی بود و به همین دلیل تلویزیون هیچ گاه تصویر نزدیک یا صدای غالب آن تظاهرات را پخش نکرده و نمی کند . سؤال من این است : در آن تظاهرات میلیونی و آن همه شعار علیه خاندان هاشمی ، در چند درصدش کلمه رکیک و فحش به کار رفته بود ؟ آخر مؤمن ! بصیر ! حزب اللهی ! مگر همه آن مردم ، انقلابی و ولایی و با بصیرت نبودند چرا یک فحش هم کسی از زبان مردم نشنید و فقط شعار مرگ و آرزوی محاکمه و حتی اعدام آنها به گوش می رسید؟ به چه حقی من و تو به خودمان اجازه می دهیم خارج از ضوابط شرعی و اخلاقی و در این مورد انسانی ، کاری کنیم که موجب خجالت امام زمان «عج» شود ؟
حسین جان ! توبه را برای همین جاها گذاشته اند . این کار زشت بوده و حتماً موجب سخط الهی خواهد بود . هم خودت بابت این روزنوشتت توبه کن ( منظورم فحشهایی است که به فائزه داده ای نه فقط آنها که به من روا داشته ای !) و هم دوستت سعید تاجیک را به عنوان یک برادر دلسوز توصیه به توبه کن . نگذار مظلومیت بچه های انقلاب و جنگ و به قول قدرت - که مرا توصیه به نوشتن این نامه کرده است - ایثارگر ، با این کارها خدشه دار شود و آبرویی که به سی سال جمع کرده ایم این گونه و با همین موارد اندک و قلیل حراج شود و مضحکه خاص و عام شویم و اعمالمان تباه و به قول قرآن « حبط » شود . باور کن اگر دوستت نداشتم و اگر برایم عزیز نبودی ، اینها را نمی گفتم و نمی نوشتم .
خانوم جونم - خدا بیامرز - می گفت : ننه ! دوست اونه که می گریونه ، دشمن اونه که می خندونه .
ممکن است هالو و خر و بی شعور و ... باشم اما مگر یک آدم هالو و بی شعور نمی تواند در موردی، نکته درستی که یاد گرفته است بگوید و تذکر بدهد ؟
ممکن است جواب بدهی – همان طور که در وبلاگت نوشته ای – که مگر جواب فحش را با فحش می دهند؟ آیا تو عبارت زشت فاحشه و بدتر از آن را با « احمق » ی که من به کار برده ام و اگر هم بد باشد حداکثر یک « توهین » است نه یک « فحش» ، یکی می گیری ؟ با این حال من حاضرم اگر تو و دوستت سعید تاجیک از این حرفها و عباراتتان پوزش بخواهید ، من هم بابت این تعبیر توهین آمیز از او معذرت خواهی کنم تا شاید خداوند مهربان همه ما را ببخشد.
***
برای پنجشنبه آینده بلیط رفت و برگشت مشهد گرفته ام تا آخر سالی، پیش امام مهربان و رئوفمان درد دلی داشته باشم و از او بخواهم که بابت خطاها و اشتباهات امسالم در پیشگاه خداوند متعال پا درمیانی کند تا همان شتر دیدی ندیدی ، در حق ما روا شود . خوب شد این سفر همزمان شده است با این ماجرای پیش آمده تا برای تو به طور خاص دعا کنم تا خداوند قادر ، زبانت را و قلم سحرانگیزت را برای همیشه در خدمت اسلام و انقلاب قرار دهد اما نه آنچنان که تو می پنداری ، بلکه آنچنان که او می پسندد . این کمترین کاری است که می توانم برای یک دوست عزیز انجام دهم .
راستی حسین ! مطلب بهارت خیلی قشنگ بود ، کاش من هم می توانستم یک بهاریه به زیبایی قلم تو بنویسم . در ضمن آن ادوکلن تی رُزی که ۶ سال پیش به من دادی ، دارد تمام می شود ... باز هم به فکر ما باش رفیق !
قربانت – تقی
چهارشنبه ١١ اسفند ماه برفی و زمستانی ١٣٨٩
پ .ن : این نامه قرار بود خصوصی باشد و بعد تصمیم گرفتم حتی خصوصی هم نباشد ، اما دو برادر جانباز ویلچر نشینی که در « فاش نیوز » هستند، اصرار داشتند که آن را « فاش » کنند و کردند آن هم با مقدمه ای که لابد می خوانیدش !
تذکر : دیدم بسیاری از کسانی که به نوشته حسین انتقاد داشتند و انتقادهایشان هم وارد بود ، تعابیری برای او به کار بردند که به نوعی نقض غرض محسوب می شد ! همین .
سایت آقازاده هم کوشیده است از آب گل آلود ماهی بگیرد .
* همین مطلب در وبلاگ «قطعه26» حسین قدیانی .
محمد صالح ، خوراکی را همخوان کرده که در آن پیشنهادهایی برای مطالعه گروههای مختلف سنی در ایام نوروز ذکر شده است .
اگر موافقید همه برای این کار دست بالا بزنند و هر کس سه کتاب خوب و سه فیلم خوب و سه شنیدنی خوب برای ایام نوروز پیشنهاد بدهد تا امکان انتخاب از بین گزینه های مختلف، بهتر فراهم شود.
اگر زودتر هم پیشنهادهایتان را بدهید ، برای تهیه یا خرید این اقلام فرهنگی ،فرصت بیشتر و بهتری داریم ؛ چه بسا بتوانیم برخی را از دوستان دیگر امانت بگیریم !
پ .ن : از فیلمهای جشنواره فجر ، فقط اخراجیهای 3 را ندیده بودم که آن را هم دیشب به همت انجمن روزنامه نگاران مسلمان دیدیم .
به خاطر فراخوان گسترده داخلی و خارجی ضد انقلاب و شبکه های ماهواره ای و بالاترین ، احتمال کمی می دادم که خیابانها کمی شلوغ باشد و رفتن به محل نمایش که درست در مرکز شهر بود با مشکل مواجه شود . ساعت یک ربع به پنج از کیهان راه افتادم و ساعت پنج و ده دقیقه به آنجا رسیدم . مطلقاً حتی یک نفر از سبزها را هم در خیابانها ندیدم و اتفاقاً چقدر هم سریع رسیدم .
پس از نمایش فیلم که دهنمکی ظاهراً برای جلوگیری از کشدار شدن ریتم ، آن را نیمساعت کوتاه کرده بود و به دو ساعت رسانده بودش ، باز هم به خیابان آمدیم اما مردم مشغول کارها و خرید خودشان بودند . وارد مترو که شدم هر کس داشت درباره قیمت اجناس حرف می زد .
امروز صبح که اخبار سایتهای ضد انقلاب را می دیدم ، مطمئن شدم که اشتباه نمی کردم ؛ چند فیلم کوتاهی که گذاشته بودند را دیدم و اینکه در پیاده رویی که معلوم نیست کجاست سه نفر شعار مرگ بر دیکتاتور بدهند نشان می دهد که انقلاب کردن ، چیزی ! می خواهد که در اینها نیست ؛ جوانهای دوره انقلاب و حتی همین مردم لیبی و مصر و یمن و ... باید یک دوره برای اینها بگذارند . البته یک نکته را هم نباید فراموش کرد که اینها تقصیری نداشتند . بیچاره ها برای براندازی ، از دولت کودتا درخواست رسمی «مجوز» کرده بودند و آنها هم نداده بودند و خب ، مامانی های اینها هم بهشان گفته بودند لازم نکرده خودتونو به خطر بندازید ، همین جا بشینید تو بالاترین و فیس بوک فحش بدید ایشالّا رژیم سقوط می کنه !
راستی ، مردم گاهی چه هنرمندانه تر از کارگردانان می توانند اخراجی ها را بسازند ، درست نمی گویم !؟
١- در علم روزنامه نگاری ، جمله معروفی است که معمولاً در ابتدای کلاس خبر نقل می کنند تا معلوم شود هر اطلاع رسانیی «خبر» نیست و خبر ، علاوه بر عنصر اطلاع رسانی، باید واجد ویژگی شگفتی یا غیر منتظرگی باشد و آن جمله این است :
« اگر سگی پای آدمی را گاز بگیرد خبر نیست ؛ اما اگر آدمی پای سگی را گاز بگیرد خبر است.»
این جمله هم در آکادمیهای آموزش روزنامه نگاری در خارج کشور یادآوری می شود و هم در ایران ، زیاد تکرار .
٢- در ماجرای فحاشی به خانم فائزه هاشمی رفسنجانی ، آنچه که باعث شده موضوع بسرعت فراگیر شود و تعجب انگیز باشد و همه درباره آن صحبت کنند و مطلب بنویسند و محکوم کنند یا به توجیه بپردازند یا به حاشیه سازی و تحریف دست بزنند ، این است که برخلاف پنج شش سال اخیر که حزب اللهی ها فحش خورشان ملس شده است و بدترین فحاشیهای ناموسی و خانوادگی و سیاسی به رئیس جمهور و مسئولان عالیتر و پایینتر کشور ، از سوی سبزها و اعوان و انصار فتنه نثار شده و می شود و هیچ کس جیکش هم در نیامده و نمی آید و حتی برعکس برایش در سایتها و شبکه های خودشان دست هم زده و تشویق هم کرده و می کنند ، حالا مورد دیگری به موارد محدود دیگر اضافه شده است که در آن چند ریشوی احمق ( ابا دارم که تعبیر «حزب اللهی» را برای این «اشباه الرجال» به کار ببرم و راستش را بخواهید بسیار مشکوکم به اینکه این عناصری که این روزها ، بهانه های موجّهی برای مظلوم نمایی خاندان هاشمی رفسنجانی فراهم کرده اند اصولاً حزب اللهی باشند ! ) به دختر آیت الله فحشهای زشت و رکیک داده اند تا فریاد وا اخلاقا و وا اسلاما و وا چیزهای دیگرطرف مقابلشان ! کون و مکان را پر کند . این همان اتفاقی است که ماجرا را «خبر» و «خبر مهم» و جنجالی می کند وگرنه اگر باز هم سبزها به فحاشیهای رکیکشان ادامه می دادند، نه اخلاقی بر باد رفته بود و نه ادب مردی به ز دولت او بود و نه به ناموس کسی دشنامهای زشت داده می شد ( به یاد بیاورید فحاشیهایی که مثلاً به خانم «فاطمه رجبی» می شد را ). پس در ماجرای ما نحن فیه ، اتفاق نادر یا غیر رایجی افتاده است و نشان می دهد رویه حزب اللهی ها و انقلابی ها چنین نیست وگرنه موضوعی عادی تلقی می شد.
این را از این جهت نوشتم که اولاً معلوم باشد و یادمان نرود که اگر قرار بر آمارگیری کمّی و کیفی هم باشد ، به هیچ وجه جایی برای مظلوم نمایی سبزها و خاندان هاشمی رفسنجانی ( بخصوص نگاه کنید به کامنت دونی سایت آینده و مشابهت فحشهای آن با سایت اسرائیلی بالاترین)وجود ندارد .
٣- خوب حالا می رسیم به سراغ این ماجرای تلخ ؛ ماجرایی که در تلخی آن هر چه گفته شود کم است . ماجرایی که دو روز تمام است باعث شده است من سردرد عجیبی بگیرم که به هیچ صورتی آرام نمی شود . و متأسفم برای دوستانی که با تعابیری چون بازیگر پنهان و گرداننده بودن هاشمی رفسنجانی یا با اشاره به خط شکنیهای گسترده او در آغازگری فتنه با نامه وقیحانه و تهدید آمیز به رهبر انقلاب ( که درست هم هست )، می خواهند بیشرمی اقدام این دو سه نفر - بله این دو سه نفر - را توجیه کنند یا از بار زشتی آن بکاهند . نخیر دوستان ! زشتی این کار را نمی توان با هیچ توجیه المسائلی کم کرد .
ما پیرو امام بزرگواری هستیم که وقتی جنایتکاران رژیم پهلوی به مدرسه فیضیه حمله می کنند و طلبه ها را از پشت بام به حیاط می اندازند و مدرسه را به خون می کشند و مردم ، شب هنگام به بیت امام خمینی پناه می برند و برخی ، به آن جنایتکاران دری وری می گویند ، امام آنها را تحذیر می دهد و می فرماید : نمی خواهم بگویم کار آنها بد نبوده است ؛ می خواهم بگویم دهان مؤمن نباید به حرف زشت آلوده شود حتی نسبت به دشمنان .
دوستان ! ( خطابم با دوستانی است که در این زمینه مطلب نوشته اند و نه اشباه الرجالی که این کار زشت را مرتکب شده اند ) کار اصلی پیامبر بزرگ خدا ، «تکمیل اخلاق» مردم بوده است و خداوند متعال هم در قرآن کریم ، پیش از تعلیم کتاب و حکمت به عنوان وظایف انبیا ، به « تزکیه » تأکید می کند [ و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمه / سوره جمعه ، آیه اول و سوره آل عمران ، آیه ١۶٢ ]. اگر اخلاق نباشد ، بقیه کتاب خدا و حکمتهای آن بی فایده است . دین و سیاست بدون اخلاق ، همان دین و سیاست رایج دنیاست و تفاوتی با آنها ندارد و باز هم به گفته قرآن ، اگر پیامبر بزرگ خدا ، اخلاق نداشت همه از دور و بر او پراکنده می شدند .
من به سهم خودم علاوه بر ابراز تنفر از اقدامات خاندان هاشمی رفسنجانی بخصوص در دو سال اخیر به خاطر صدماتی که به انقلاب و نظام زدند ، انزجار شدید خودم را از این فحاشی بی شرمانه و وقیحانه اعلام می کنم و از دیگر دوستانم هم می خواهم این کار را بشدت محکوم کنند و اجازه ندهند کسانی - ولو مثل همین مورد در حد دو سه نفر - با سوء استفاده از احساسات و بینش ِ درست مردم در برابر فتنه گران ، مسیر اعتراضات و انتقادات به آنها را منحرف کنند و موجبات مظلوم نمایی آنها را فراهم آورند . ضمن اینکه باید این شیوه بسیار غلط و غیر مکتبی - و در این موردِ بخصوص، غیر انسانی - در اعتراض کردن در این کشور منسوخ شود .
من در موارد مشابه از جمله حمله به دفتر شیخ یوسف صانعی و حمله انصار حزب الله کرمانشاه به برنامه کنسرت موسیقی اصیل ایرانی استاد سید حسام الدین سراج هم موضع گرفتم و هم دوستان را به گرفتن موضع ترغیب کردم . اگر واکنش سراسری متحدی در این زمینه داشته باشیم ، یک نهی از منکر عملی و تأثیرگذاری کرده ایم که سود آن را جامعه با سلامت و امنیت خود خواهد برد .
پانوشت اول : باز هم یاد آوری می کنم بسته شدن بخش نظرات این وبلاگ و بسیاری از وبلاگهای دوستان حزب اللهی و انقلابی ، فقط و فقط به دلیل فحاشیهای بسیار رکیک و ناموسی فراوانی است که فتنه گران سبز و اعوان و انصارشان داشته اند ؛ فحشها و دشنامهایی که در برابر فحاشیهای این دو سه نفر آدم نما قابل مقایسه نیست . اما موضوع این است که ما از دشمنان خود انتظاری هم جز این نداریم ولی از این عناصر ... بگذریم .
پانوشت دوم : هنوز هم به روزنوشت شماره ٣۶۵ همین وبلاگ معتقدم و هنوز هم بابت ماجرای اخیر سردرد دارم ...
مرتبط :
١- سخنی در لزوم رعایت اخلاق در برابر اصحاب فتنه - تریبون مستضعفین .
٢- دروغگویی هدفمند سایت آقازاده - روح الله امین آبادی در وبلاگ بسیج جهانی .
٣- استاد نابود کردن خودمان هستیم - راه ۵٧ .
۴- حزب الله و حزب لا - ساما.
۵- زشت بود و غم انگیز - وبلاگ روزگار .
۶- توحش در دو سوی جبهه - وبلاگ سخن .
٧- چه کسی مسئول فحاشی به فائزه هاشمی رفسنجانی است ؟ - سید محمد رضا اصنافی در رجا نیوز .
٨- من سبز نیستم - احمد یوسفی صراف .
٩- ادب در برابر مخالف - وبلاگ درویشی نشسته بر پوست پلنگ .
١٠- کاش به جای محبت ، شعور هم داشتید - امید حسینی در وبلاگ آهستان .
١١- این و این مطلب در گوگل باز.
١٢- فحاشان در کلام رسول مهربانی - وبلاگ آینه .
١٣- کو « یَحذو حَذوَ الرّسول» ؟ - وبلاگ پیچک سر به هوا .
١۴-به بهانه انتشار فیلم فحاشی به فائزه رفسنجانی - حامد در وبلاگ آرمانشهر.
١۵- فائزه هاشمی ، امیر فرشاد ابراهیمی و حکایت آن فیلم - اشو امیریان کرمانشاهی.
١۶- والله قسم ، تهمت و توهین ، چاشنی بصیرت و غیرت نیست ! - امیر علی صفا در وبلاگ آینده از آن حزب الله .
١٧-آزمون ولایت پذیری ؛ این بار برای دوستداران انقلاب - محمود آرامش در سایت الف.
١٨- فیلم فائزه هاشمی و شگرد حرکت از پله دوم - سید امیر هاشمی آرا در روزنامه جوان و سایت جوان آنلاین.
١٩- لطفاً به «سعید تاجیک» فحش ندهید ! - از حسین قدیانی در وبلاگ قطعه ٢۶.
٢٠- وظیفه ما کور کردن چشم دشمن است، نه بزرگنمایی اشتباه جبهه خودی! - زهرا مرتضوی در وبلاگ حی علی الجهاد.
٢١- فحاشی به فائزه و یک سؤال ساده از آیت الله لاریجانی - امیر حسین ثابتی در وبلاگ دستنوشته های یک دانشجو.
٢٢- ما و مسئله اکبر گنجی های بچه ارزشی ها - میثم رمضانعلی در وبلاگ هابیل .
٢٣- من سبز نیستم ! - احمد یوسفی صراف در گوگل ریدر.
٢۴- دست و پا زدن یک مجرم امنیتی در نقش وکیل مدافع خاندان هاشمی - سایت رجا نیوز .
٢۵- آقای فریمانی بخواند ! - روح الله امین آبادی در وبلاگ بسیج جهانی .
٢۶- نمی خواهم دفاع کنم ولی ...- مهدی خانعلی زاده در گودر.
٢٧- توپ ، تانک ، فشفشه ... - حامد در وبلاگ آرمانشهر .
٢٨- لکم دینکم ای اهل " حزب هوا " ! - محمد هادی فضل الله نژاد در وبلاگ شب نوشت .
٢٩- واکنش شخصیتهای سیاسی به انتشار یک فیلم - حسین قدیانی در وبلاگ قطعه ٢۶. ٣٠- جا دارد برای دلسوختگان فائزه هاشمی دق کنیم ! - سید حجت در وبلاگ کنایه . ٣٢- بی شعور فحش نیست ؛ صفت است! - امید حسینی در وبلاگ آهستان . ٣٣- ما همه سعید تاجیک هستیم - میثم محمد حسنی در وبلاگ دوئل. ٣۴- حرمت فائزه از امامزاده هم بالاتر است ... - وبلاگ آفاق ظهور . ٣۵- گم شده اید برادر جان ! - ولی الله در وبلاگ نسل خمینی . ٣۶- مبادا به فائزه بی احترامی شود - سایت باکری آنلاین . ٣٧- مردم بی صبرانه منتظر برخورد با عاملان سناریوی شهرری - سید مجتبی ناوندی در وبلاگ روزگاری نو. ٣٨- ادامه کشمکشها در مورد حمله به فائزه هاشمی - سایت رسمی بی بی سی فارسی .
٣٩- به طور خلاصه درباره وقایع اخیر فضای مجازی - زهرا اچ. بی .
۴٠-دقیقاً به این دلایل ... - ابوذر منتظر قائم در وبلاگ ابوذر.
و بالاخره : یک نامه خصوصی برای حسین قدیانی عزیز - تقی دژاکام در وبلاگ آب و آتش .
از حرم که بیرون آمدیم ، کنار مزار شهدای گمنام امامزاده ایستادیم و فاتحه خواندیم .
گفتم : برای من هم دعا کردی ؟
گفت : بله .
پرسیدم برای من چی دعا کردی ؟
- اینکه شهید بشی ... البته پس از عمر طولانی .
* خدایا ! شهادت می دهم که در زندگی ، بهترین دوستان عالم را نصیب من کرده ای .
پ .ن اول : امروز دیدم یکی از بچه های گوگل ریدر ، ده - پانزده نوشته درباره نامردی دوست و ضربه زدنهای او و فکر های اشتباهی که در باره او می کرده نوشته است. وقتی با دوستهای خوبی که دارم مقایسه می کنم خیلی از این جور نوشته ها تعجب می کنم .
پ . ن مهم دوم : امروز پس از یک سفر 24 ساعته به اهواز ، دیدم نمی توانم تحت هیچ شرایطی وارد ایمیل یاهو و مسنجر و مدیریت وبلاگم بشوم و متوجه شدم یک هکر ، هم پسورد وبلاگ ، هم پسورد ایمیل یاهو و هم پسورد فیس بوک مرا دزدیده ، ایمیلیهای مرا خوانده و احتمالاً کارهای دیگری هم کرده است . مشکل وبلاگ را دکتر بوترابی عزیز خیلی فوری حل کرد که از او متشکرم . مشکل ایمیل را با تلاشهایی حل می کردم اما او دوباره ایمیل را در دست می گرفت و این کش و قوس ادامه داشت و ظاهراً دیگر زمین خورده باشد ! اما فیس بوک را هنوز کاری نتوانستم بکنم بخصوص که فیلتر شکن هم نداشتم . بنابر این اگر در این 48 ساعت اخیر یا آتی از طرف من برای کسانی مطالب نامربوط ارسال شده یا می شود ، پیشاپیش - و پسا پس ! _ عذر خواهی می کنم و اعلام می کنم مطالب مندرج احتمالی در فیس بوک تا زمانی که آن را پس نگیرم از اینجانب نیست .
من اگر جای فائزه هاشمی رفسنجانی بودم حتماً از مسئولان قضایی شکایت می کردم. یعنی چی که هر بار یا هنگام خروج از محل تحصیل در دانشگاه آزاد یا خرید ساندویچ یا روسری مشکی دستگیرش می کنند و بهش تهمت تحریک مردم به شعار دادن و شرکت در اغتشاش می زنند و بعد هم وقتی به دستگیر کنندگان «می فهمانند» ماجرا چی بوده ، آزادش می کنند ؟ یک بار برای همیشه باید این روش غلط در « بی حیثیت » کردن افراد برچیده شود . لابد فردا برادرش هم که از مأموریت سرکشی به شعبه دانشگاه آزاد لندن برگردد می خواهند همین تهمتها و افتراها را به او هم بزنند . خجالت بکشید ! جمع کنید این بازی را . جدی می گویم خانوم ِ هاشمی رفسنجانی ! شکایت و ادعای حیثیت کنید ...




